تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 1:25 | نویسنده : EMO
اينکه لاشه مغزم هنوز بوي خاطراتت را ميدهد

اينکه قلب تپيده ام ايستاده به انتظارت

اينکه پلکهايم را تاب بازماندن نيست

اين خون هاي خشک ميان شکافهاي لبانم

اين کبودي هاي پردرد

اين انگشتان بي حس

اين اتاقک آهني

نه!اينجا "س ر د خ ا ن ه" نيست

"من" نفس ميکشم اما:

فقط کمي مرده ام...

آهااااي اين زيپ لعنتي را باز کنيد

من هنوز آن بيرون بايد منتظرش شوم...

_گفت مي آيد_



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 13:42 | نویسنده : EMO

وقتي گريه ميكردم ميگفتي گريه كردنتو دوست دارم...

ميگفتي چشات شهلا ميشن...

مينشستي روبروم و مستقيم زل ميزدي تو چشاي خيسم...

منم با چشماي باز تند تند اشك ميريختم...

دوتامون میدونستیم من واسه چی اونجوری داغون بودم...

تو سکوت میکردی...

من ...

***

دیشب باز گریه کردم...

پشت به تو...

خواب نبودی...

ولی خوابت برد...

با صدای هق هق من خوابت برد...

چقدر غم انگیز نازنین...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:بعد از سه سال باز ادکلن EVERY ONE خریدم...

 



تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 8:48 | نویسنده : EMO
خستگی همیشه به کوه کندن نیست...

خستگی گاهی همین آخرین جرعه های امید است...

وقتی لیوان تا به لبت می رسد از دستت می افتد.خرد و خاکشیر میشود...

و تو می نشینی کف آشپزخانه و بغض های هزار ساله ات را می شکنی … زار زار …



تاريخ : جمعه چهاردهم مرداد 1390 | 20:27 | نویسنده : EMO
پرسیدم سیگارو ترک کردی؟

گفت نه...کبریت رو ترک کردم...

سیگارو با سیگار روشن میکنم...!



تاريخ : شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 14:26 | نویسنده : EMO

سر پیچ کوچه صدام زدی

برگشتم

چهره ی عصبانیتو بعد از تقریبا دوماه دیدم:

خندیدم

دلم برات تنگ شده بود.میخواستم بپرم تو بغلت و دست بندازم دور گردنت،بعد محکم ماچت کنم.عین همونایی که خودت یادم دادی.

خواستم بیام پیشت.

اما خودت اومدی سمتم

یه شاخه بزرگ پر از گلای یاس زرد و سفید تو دستت بود.رسیدی به یک قدمی من.زل زدی تو چشمام.نگاهت انگار توی یه شیشه حبس شده بود

سرد و بی روح.

با شیطنت همیشگی گفتم:پسر تو باز رفتی سراغ اون بوته یاس بیچاره؟

شاخه رو گرفتی توی اون یکی دستت

بعد دست راستتو بلند کردی و محکم خوابوندی توی گوشم

چشمام گرد شده بود.باورم نمیشد.یه نگاه به دور و برم کردم.صدات بریده بریده به گوشم رسید:لاشی صفتِ بی معرفت

حس کردم طرف چپ صورتم سِر شده و بینیم داغ داغ داغ

دستمو بردم سمت بینیم

دستم خیس شد و خون از لای انگشتام آروم آروم پایین میومد

خندیدی.عین دیوونه های عقده ای میخندیدی

انگار دلت خنک شده بود

نمیدونم از سر شوق اشک می ریختی یا هنوز دوستم داشتی

از جیب شلوارت سه تا دستمال کاغذی در آوردی و بهم دادی

دستمالارو که بردم سمت بینیم بوی تو هررری ته دلمو خالی کرد

بوی دانهیل همیشگیت

دستمالا پر خون شدن ...انداختمشون زمین.

خم شدی برشون داشتی.

گفتی یادگاریه.

زدی پشت شونه م و گفتی فقط اومدم واسه آخرین بار ببینمت.

وا رفتم....نگات کردم اما صورتتو برگردوندی

گفتی برو

چندقدم اومدم.یاسارو پرت کردی سمتم و رفتی

...

امروز دلم برات تنگ شده.

انقدر تنگ که حاضرم لطیفی صورت غمزده ام رو نذر سنگینی دستای بی رحمت کنم

و به تمام شاخه های یاس دخیل ببندم تا فقط یکبار:

.

.

. 

ببینمت

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | 23:3 | نویسنده : EMO

...به نفس نفس افتاده ای

.و من نفسم را حبس کرده ام

!در قفسه ی سینه ام

!!!پشت میله های استخوانی:دنده هایم

...زبری ریش هایت،دندانهایی که حرکت میکند روی نرمی گردنم

!و بدنت که خیس از عرق مرا تنگ در قالب گرفته

...قلاب شدن پاهایمان در هم

...و مسیر رفت و آمد انگشت هایم روی ستون فقراتت

:آخرین هم آغوشی مان

!!!و تنها یادگاری اش جای دندان های من روی بازوی چپت



تاريخ : دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 | 14:15 | نویسنده : EMO
گاه میتوان تمام زندگی را در آغوش گرفت...

کافیست تمام زندگی ات یک نفر باشد!!!



تاريخ : چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 | 11:56 | نویسنده : EMO
دلبری در زیر یار و یک خری در زیر بار...

هردو هم تحت فشارند...

اما این کجا و آن کجا!!!



تاريخ : جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 | 22:16 | نویسنده : EMO

خاطره هایمان را سانسور کن

و تمام قسمت های سانسور شده را به هم وصله بزن

میبینی نازنین؟

انقدرها هم زیبا نیست...

 



تاريخ : شنبه بیست و یکم اسفند 1389 | 22:22 | نویسنده : EMO

مبهوت مانده ام...

پاهایم نمیکشد...

سنگینی سایه ات را بالای سرم حس میکنم...

مردمک چشمهایم جولان میدهد با رقص نورهای رنگی داخل مغازه

و من مات میپایم تصویری را که مماس روی پیراهن نیم تنه ی حریری افتاده

تصویر من!

منعکس روی لباس شب حریر پشت شیشه!

شبیه تصویرهای مینیاتوری...

با چهره ای خفته در زیر پرده ای آرایش...

پشت شیشه ی مغازه...

هنوز هم تردید با پنجه های تیزش میخراشد سقف کاه گلی دلم را...

انگار تک تک منجق های مشکی این لباس بدبختی هایی ست که انتظارم را میکشد...

تار و پودی نیست برای گردن و شانه هایم و:

قسمتی از بالای سینه ها...

نه...

این عریانی رسوا میکند کبودی های تنم را...

نه...

این لباس نه...



تاريخ : دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 | 20:1 | نویسنده : EMO

مترسک!

چرا لبخندت را دوخته اند؟

من از سکوت این مزرعه بیزارم...

از صدای کلاغ ها...

از بادهایی که می رقصانندت در عزای شب

دکمه های شکسته چشمهایت...

ساده دل!رد نگاهت تا کجا دنبال میکند آبی آسمان را؟؟؟

میخوانم از شکستگی پایه ی چوبی ات!

که دیگر توان تحمل ندارد...

همین روزهاست که بشکند از سنگینی کوه غمی که قلب کاهی ات را تنگ در آغوش گرفته...

با تمام رنگ های رنگین کمان وداع کن...

اینجا رسم نیست دوستی ها تا ابد بمانند...

 



تاريخ : جمعه ششم اسفند 1389 | 21:38 | نویسنده : EMO

دیگر شوقی نمانده نازنین...

همه چیز تکراری شده:

مثل چرخیدن بی هدف ماهی قـرمز در تـُنگ بلوری

یا باز و بسته شدن دهان کوچکش:

که در تمنای شعاع بزرگتری از این دایره،بی جواب می مانـَد

مثل تکرار ساعت آونگی:

که با رفت و برگشت های مدام،هیپنوتیزم میکند روزها را

مثل یوسف گمگشته ام در فالنامه ی حافظ !

که هرگز به کنعان باز نیامد...

مثل دیدارهای 4 بعدازظهر:

و وداع های تلخی که با بدرقه ات "فقط طعم لبخند میگرفت"

مثل زنگ های مکرر ساعت زنگی

که هیچوقت مهلت نداد پایان رویاهای نیمه کاره ام را ببینم

 مثل قدم زدن با کتانی های آلستار:

و خش خش برگهای خشک  در پیاده روهای دراز ساحلی

مثل چشمهای من...

که سیاهی بختشان دارد سفیدی رختِشان را به یغما می بَرَد

مثل ته سیگارهای لِه شده ی تو...

یا حلقه های دودی که گلویم را مجبور به اعتراض میکرد:

و مثل تو...

که در جواب سرفه های مکررم:

بی اعتنا تنها زاویه ی خروج دود را از 90 درجه به 45 درجه تغییر میدادی

مثل جیب های گرسنه ام!

که سیر است از دستمال کاغذی های آغشته به یادگاری لذت های زودگذرت

مثل من که دیگر شوقی برای تکرار مکررات ندارم

و مثل تو که  تنها میشوی کم کم...



تاريخ : چهارشنبه چهارم اسفند 1389 | 22:41 | نویسنده : EMO

مثل بچه های هفت ساله ای که تازه شمارش اعداد را یاد گرفته اند...

ذوق زده میشمارم:

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

10 چوب خط سیاه!

هرکدام گوشه ای از "شناسنامه" ی این ده روز اخیر

"ورق های سالنامه" را میگویم

که مثل دیوارهای سیمانی سلول های بندِ زنان اِوین شده...

من هم چندان فرقی ندارم با زندانی های آنجا:

جز اینکه قاضی پرونده ام احساس لعنتی ام بود نازنین

یکسال و هفت ماه محکوم به حبسم کرد

و هربار خواستم دفاعیه ام را بخوانم به جلسه ی بعدی موکولش کرد

جالب تر اینکه جریمه اش را سخاوتمندانه پرداختم...

با ذره ذره وجودم...

سخت بود شب را روز کردن...

و تهوع آور بود روز را با لحظه شماری به شب رساندن...

 و خنده دار بود اینکه اصلا نمیدانستم شب است یا روز!!!

دردناک بود اینکه پلکهایم در خواهش خواب میسوختند

و من از وحشت اینکه نکند خوابم رَوَد و تو به ملاقاتم بیایی

هربار زمین انداختم رویشان را

گود رفت چشمهایم...

به عمق چاهی بی انتها!!!

پر از اشک شد این چاه

آنقدر که سرریز کند

و جاری کند رودی در ترک های دل کویری ات 

امروز آخرین چوب خط را زدم...

و این یعنی:

یادم تو را فراموش...

مگر نه اینکه وعده مان همین بود نازنین؟

طفلک دلم!

که در حسرت کشیده شدن دنباله ی لباس عروسم روی سنگهای سفید ماند...

و طفلک موهای سیاهم که آرزو به دل تور سفید و تاج غنچه های مریم،دانه دانه رنگ باخت

و طفلک گوشهایم که از وعده هایت پرشد و از شنیدن صدای بوق های ممتد ماشین عروس،خالی...

بیچاره چشمهای ساده ام.

دلم برای سادگی چشمهایم میسوزد:که هرشب نقاشی میکرد تورا در لباس دامادی...

و تا صبح گل میزد ماشینی را که نمیدانم از کجا آمده بود در رویای من!

نمیخواهم بیش از این ادامه دار شود این رویاهای شیرین

شیرینی شان میزند مزاجم را...

کرم ها وول میخورند توی مغزم به هوای شیرینی این خیال بافی هایم

هم سلولی ها پچ پچ میکنند...

قاضی پرونده ی من امشب میمیرد

و این پرونده به دست قاضی دیگری به نام عقل،بسته میشود...


پ.ن: از صمیم قلب شرمنده ی خودم هستم...



تاريخ : جمعه بیست و نهم بهمن 1389 | 22:0 | نویسنده : EMO

چنگ میزنم بالِش را...

ناخن انگشت سبابه ام از وسط میشکند...

و اولین قطره ی خون،بالش بی گناه را محکوم میکند...

و انگشتهای اتهام را به سویش دراز ...

مثل یک ماهی که از آب بیرون افتاده باشد:

دست و پا میزنم زیر سنگینی کالبد سیراب از عطشت...

و تو با بوسه ای سرسری،تسلی میدهی بیتابی ام را...

درد،تک تک سلول های پشتم را خنجر میزند...

با پاهایم تمام تعلقات تخت را مچاله کرده ام...

حالت خونمُرده گی لبهایم را حس میکنم:از داغی شان...

ناله میکنم از عجز...

و خفه خوان میگیرم از درد...

تو در اوج تلاطم...

و من کِرِِخت و سست...

لِه میشوم زیر پوتین های سیاه خودخواهی ات...

باحرارت جاری میشوی در من...

مثل آتشفشان کوهای باصلابتی که همیشه هراس داشتم از فَـَوَرانِ شان...

چند رعشه ی بریده بریده می لرزاند بدن مردانه ات را...

و آرام میشوی...

جسم خسته ات را به آغوش پر دردم میسپاری...

چشمهای شهلایم خیره به مظلومیت نگاهت:

درد را فراموش میکنم و حریص تر از همیشه در آغوش میکِـشمت

و باز،عشق :روسیاه میکند هوس را...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 | 14:19 | نویسنده : EMO

این روزها که نیستی...

پر میکنم جای خالی ات را:

با خاطره ها!

تمامشان را پخش میکنم روی تخت دونفره مان...

تا پر کند نقطه چین پررنگی را که این شبها مرا تنگ در آغوش میفشارد.

وسط گذشته ها مینشینم!

فارغ از امروزی که باردار است فردا را:

و فارغ از فردایی که میزاید فرداهای دیگری را...

این روزها کارم شده بافتن موهای عروسکم:

میبافم...

چهل گیس!

انقدر تکرار کرده ام که از بر شده ام تار تار موهایش را...

کدر شده موهای طلایی اش.

و دیگر شانه هم حریف دریدن باکره گی گره های کور نیست...

پنبه هایش بیرون زده!مثل فاحشه های ازکار افتاده...

میبینی؟

دیگر مثل آنوقت ها نیست:

حالا وقتی روی قلبش را فشار میدهم لال است: تکرار نمیکند I LOVE YOU  

چشمهای شیشه ای اش میشکند با نگاه تندم...

از تو چه پنهان نازنین:

هرروز بَزَک میکنم صورتش را...

شبیه خودم...

تا غریبه ای نخواند از چهره ی ماتم زده اش قصه ی دلتنگی این روزها را

راستی :

یقه ی لباسش هنوز بوی دانهیل قرمزت را  میدهد...



تاريخ : جمعه بیست و دوم بهمن 1389 | 20:3 | نویسنده : EMO

چشمهایم شبیه تیله های بازی دوران بچگی ام شده!

یک حلقه در انگشت دست چپم و دو حلقه در چشمهایم...

شاید حلقه های توی چشمم،تصویر منعکس شده از حلقه ی توی انگشتم باشد

یا حلقه ی طنابی که در ذهنم تار عنکبوت بسته

و شاید هم حلقه های زنجیر عشقم:که این روزها گسسته از بی مهری ات

کم دارم همه ی باتو بودن ها را نازنین...

دستهای سردم زیر و رو میکند تک تک لباسها را :

تا با بوی تنت تسکین دهد دلتنگی ام را...

اما افسوس که آخرین بار وقت رفتنم هوا ابری شد

و باران عطر تنت را به تاراج برد

در خاطره ها که تنفس میکنم:هنوز بوی تو را میدهند

و پلکهای بسته ام طرح چشمهای خمارت را ماهرانه نقاشی میکند

صدای خنده هایت که در مغزم می پیچد ته دلم هــــــُـــــــررری میریزد

بی اختیار چشمهایم باز میشود

تصویری محو در آینه میخواهد بیچارگی ام را به رخم بکشد

من،زنی نحیف،با چشمانی شبیه تیله های بازی بچگی ام:

در میان انبوهی لباس آغشته به تو.خیره به تصویر آینه...

در سایه- روشن اتاق زمزمه میکنم:

  •  آخر بگو ای نازنین،با من چرا؟


تاريخ : جمعه بیست و دوم بهمن 1389 | 14:0 | نویسنده : EMO
درست شبیه یک جنین که دنیایش به وسعت تنگی رحمی است که در آن جای گرفته...

دنیای من نیز در آغوش تو خلاصه میشود...

وقتی مثل آن جنین تک تک سلول های بدنم را منقبض میکنم تا در قالب منحنی بدنت جای بگیرم

Persianv.com At site



تاريخ : سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 | 20:59 | نویسنده : EMO
روشنایی های اتاق را قتل عام میکنی...

پیراهنت را حلق آویز...

لحظه ای سکوت...

بوی عطرت فضا را به نرمی در آغوش میگیرد...

سستی تن ظریفم با حرارت بدن مردانه ات جان میگیرد...

حالا سنگینی بار پتو را باهم به دوش میکشیم...

بازوی دست چپت زیر سرم مثل اهرمی دستمال چهل تکه ی افکارم را تا

قعر آسمان پرت میکند...

با تکانی متوجه تجاوز دستهایت تا گودی کمرم میشوم...

و باز اهریمن ثانیه ها،خاطره ی هم آغوشی دیگری را در تاریخ زمان رقم میزند...


قابل توجه بعضی از دوستان که پرسیده بودن اینارو خودم میگم یا منبعی دیگه داره:
تک تک پست های این وبلاگ تراوشات مغزی اینجانب میباشد

 



  • ندای معلم
  • پنجه
  • پی سی دیزاین